قفسه کتاب

بخش آغازین داستان کوتاه "قفسه کتاب" نوشته خودم:

بعد از چهار روزتنهایی ودوری جستن حتی از تصویرخودش،او حالا با شانه های زوار در رفته و گردن بی مهره اش خود را جلو آینه می دید و با دقتی مثال زدنی که تصویرش را برایش به شکلی رعب آور نیز می نمود،خطوط بر هم تلنبار شده ی تازه به وهله ظهور رسیده زیر چشمانش را ور انداز می کرد.گویی مبلغی پیر شده بود.لاشه ذوقی مرده به خوبی از زیر نگاه خسته اش پیدا بود.با خود گفت:"حال دیگر خودم را تنها نمی بینم. گویی کسی که در آینه ی کوچک دور قرمز،خیره مرا می نگرد، اصلآ من نیستم.گویی اسب چموشی است، که این روزها، افسارش را به شکلی سخاوتمندانه تماماً به اختیارم داده است ویا شاید تنها برای اینکه،تنهایی کلافه ام نکند،مرا با چند تکه از استخوان های بی گوشت خود برای مدتی نه چندان طولانی بازی میدهد."

.

.

.

/ 0 نظر / 27 بازدید